دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

Dead Man Walking

-حرفی برای گفتن داری پونسلت؟

- بله آقا… آقای Delocriox . نمی‌خوام وقتی دارم این دنیا رو ترک می‌کنم، تو قلبم نفرتی باقی مونده باشه. ازتون می‌خوام منو به خاطر کاری که کردم ببخشید.

- گرفتن پسرتون از از شما کار وحشتناکی بود که من انجام دادم…

- آقا و خانم Percy… امیدوارم مرگ من کمی بهتون آرامش بده…

- من فقط می‌خوام بگم…dead_man_walking

کشتن اشتباهه

بدون توجه به اینکه چه کسی این کارو می‌کنه

می‌خواد من باشم یا همه شما…

یا دولت شما…

تکه‌ای از فیلم‌نامه Dead Man Walking

برای بهنود شجاعی

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

خدمت شما صندلی‌های محترم عرض کنم که…

 

این نوشته را هنگام اولین سفر محمود احمدی نژاد به نیویورک و نخستین سخنرانی او در مجمع عمومی سازمان ملل نوشته‌ام (‌شهریور ۱۳۸۴) شاید بازخوانی آن  در پنجمین حضور او بد نباشد.سخنرانی دیشب در کلیت خود  همان است که ۴ سال پیش بود. انگار در این چند سال چیزی عوض نشده است.  شاید فقط صندلی‌ها خالی‌تر شده‌اند و ما آگاه‌تر و مقاوم‌تر.

 

متن كامل سخنراني دكتر احمدي نژاد در مجمع عمومي سازمان ملل

دکتر محمود احمدی نژاد ضمن ایران سخنان خود، معنای واژه "ابتکار" را ضربه فنی کرد! سخنرانی رییس جمهور ایران همانند خطبه های نماز جمعه از دو قسمت تشکیل می شد که در قسمت اول ضمن اشاره به چندین آیه و حدیث ، دنیا را از عدالت محوری حکومت ایران مطمئن کردند و سپس در کمال ناباوری طرح ابتکاری خود را ارائه دادند که هیچ چیز جدیدی در آن نبود به جز اینکه به همه جای دنیا امر  و نهی نمودند که به حرف های ما گوش کنند. ایشان در حالیکه کل کشورهای دنیا را مقلد آیات عظام پنداشته بودند ، شرعا و عقلا همه دنیا را مجاب کردند که با ما همکاری کنند. همچنین دکتر احمدی نژاد به  یک سری کافر عرق خور ، با فتوای شرعی  مبنی بر حرام بودن سلاح اتمی، اطمینان دادند که ما به سراغ سلاح اتمی نخواهیم رفت(همه مطمئن شدند). شاید تنها نکته جدید سخنرانی ایشان ، اشاره به گسترش مذاکرات با کشورهای دیگر بود که آن هم چند وقتی است زمزمه اش شنیده می شود و نمی توان نام ابتکار را بر آن گذاشت! ایشان سپس به مانند پایان خطبه های نماز جمعه دعایی در تعجیل فرج  امام زمان خواندند که با "الهی آمین" گفتن های ممتد کفار همراه بود!

چند نکته:

۱.در سخنرانی از احادیث و آیاتی استفاده می شد، که به شدت ساده بودند. در واقع بدیهیات اخلاقی را بیان می داشتند و اصلا لزومی به گفتن شان نبود.مسلما احادیث و آیات بهتری وجود دارند که بتوان به آنها استناد کرد یا از آنها بهره برد. تازه این در شرایطی است که فرق بین مجمع عمومی سازمان ملل و نشست سران کشور های اسلامی را نادیده بگیریم.

۲.رییس جمهور در حالی سخنرانی کرد که در تصاویر مشاهد شده، کشور های اروپایی در سطح وزیر شرکت  داشتند و بیشتر سالن خالی به نظر می رسید.با توجه به بیماری شیراک و درگیری شرودر در مبارزات انتخاباتی و بیکار نبودن بلر می توان عدم حضور آنها را توجیه کرد. ولی معلوم نیست چرا حداقل نخست وزیر فرانسه حضور نداشت! آیا دولت ایران که دم از شان والای ملت ایران می زند، این را توهین به خود  و ملت ایران نمی داند که پیشنهادی این چنین بکر!!! را توسط رییس جمهور خود در جایی بیان کند که شنوندگانش در سطحی پایین تر (از لحاظ دیپلماتیک) در آن شرکت کرده اند؟

۳.این همه تبلیغ از طریق صدا و سیمای جمهوری اسلامی و روزنامه های دولتی بیشتر همان جنبه شستشوی مغزی را نشان می دهد. چون به نظر نمی رسد مفاد این سخنرانی حاوی چیزی جدید و ابتکاری برای طرف های مذاکره بوده باشد.این در حالی است که معلوم نیست تا چه زمانی ، دستگاه تبلیغاتی و دولت جدید  قصد دارند بنا را بر عوام فریبی و بزرگ نمایی بگذارند.

۴. دست یابی به حق غنی سازی، آرزوی محالی نیست.و هرکوتاهی از هر کسی در این رابطه ،باعث بدنامی و روسیاهی جاودانی در تاریخ می شود. ولی به نظر می رسد  دولت ایران (با همراهی کامل صدا و سیما و روزنامه های دولتی) بیشتر توانش را صرف عوام فریبی  مردم ایران کرده است تا رسیدن به حق مسلم ملی !

۵.متن سخنرانی را نمی دانم چه کسی نوشته بود. ولی ساختار آن کاملا مشابه  انشای بچه محصل ها بود. با چند جمله کلی شروع شد،بحث عدالت را پیش کشید ،بعد ناگهان سکته کرد و با جملاتی صریح اعلام کرد که می خواهد طرح جدید ایران را ارائه دهد. و در پایان هم نتیجه گیری کرد که  هیچ ربطی به متن انشا نداشت!

 

(لینک اصلی در وبلاگ مشعشع‌ نامه)

برای یادآوری روزهای غرورمان بد نیست نگاهی بیندازیم به سخنان سید محمد خاتمی در سازمان ملل سال ۱۳۷۷

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

۱۹۸۴

 

BigBrother1984_sml

 

خواستم در جریان باشید چرا اینجا هیچ خبری نیست!

سه‌شنبه ۱۸ اوت ۲۰۰۹

اعترافات یک ذهن خاک خورده

 

دلم تنگ شده برای داشتن یک نامهء کاغذی چهار صفحه‌ای. که بدانی خیلی عزیزی  که این همه وقت برایت گذاشته شده. چهار صفحه کاغذ پاک نویس شده که رویشان کلمه ها با جوهر آبی خودنویس دارند می‌رقصند. دلم تنگ شده برای دوباره خواندن دست خطی که سرسری نیست. دست خطی که نقطه‌هایش همه از هم جدا باشد. شین هایش ۳ تا نقطه داشته باشند نه یک حجم نا مفهوم باشند بالای سین …

inukshuk-solitude-w

و وقتی به وسط های صفحه دوم برسی تازه بفهمی انگشتهایت بوی عطری آشنا گرفته‌اند و بیاریشان تا نزدیکی های صورتت ، چشمهایت را ببندی ناخواسته…  مست شوی از بوی عطر که انگار بوی پرتقال می‌دهد آخرهایش و دیوانه شوی از اینکه  پشت کاغذ را بیشتر عطر زده تا دست‌هات بیشتر بو بگیرند. انگار خودش را در آغوش گرفته‌ای. 

دلم تنگ شده برای اینکه جواب بدهم نامه‌ای را با کاغذ و قلم… با تب… با شهوت…

دلم تنگ شده ساعت‌ها به دنبال جمله‌ای بگردم که مطمئنم کند هیچ وقت از یاد نمی‌رود. و بعد تمرین کنم نوشتنش را.

دلم برایت تنگ شده

همین.

سه‌شنبه ۳ مارس ۲۰۰۹

A neck to remember,

 

 

 

Paper_Cut_by_chcAhlic

 

چاقو را می‌گذارد روی رگ گردنم.

می‌گوید:‌ نگران نباش. تا بیست می‌شمرم دستم را می‌گذارم روی رگت که نمیری یک وقت. کار دارم حالا حالاها با تو. یکجوری می‌برم که فقط کیف کرده باشم از خونت که پمپی می‌پرد بیرون. اصلا همان پمپ شدن اولش را دوست دارم وگرنه اگر بخواهم جلویش را نگیرم که دیگر فایده ندارد. عین شاش بچه می‌شود اگر ولش کنی بزاری همینجوری برود. همان اولش است که کیف می‌دهد.

سمت راست گردنم داغ می‌شود یکهو. بعد انگار پخش شود گرما توی تمام تنم. هوار می زنم. خفه ‌می‌شود دم دندان‌هایم ولی. می‌رود توی چسب‌ها یک جایی.

می رود عقب آرام . نگاه بر نمی‌دارد از من. دارد می‌شمرد. به ۱۰ که می‌رسد تازه نشسته روی رو به رویم انگار دارد تلویزیون می‌بیند.

می‌گوید: تو چقدر خون داری مردنی!

نگاه می‌کند.

به بیست که می‌رسد تکان کوچکی می‌خورد که بلند شود.

نمی‌شود.

دستش را می کند توی شلوارش.

نگاه می‌کند.

نگاه می‌کند.

می‌گوید: ۴۵... ۴۶...

چشمهایم دارند تار می‌شوند.

نگاه می‌کند.

نگاه می‌کند.

می‌گوید: تخمه نداریم؟

شنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۸

تکه فیلم نامه

هفت سال پیش زد ناکارش کرد.ایستاده بود بالای سرش با چماق می‌کوبید به کله‌اش بلند داد می‌زد، فحش ناموس می‌داد بهش.

می گفت : "‌بگو گه خوردم. بگو صدای زن از خودت در نیاور برای من. بگو گه خوردم."

وقتی جرات کردم تا جدایش کنم از آن بنده خدا، چهارراه رنگ خون شده بود. یکی هم کوبید توی پیشانی من که یادگاریش مانده هنوز. چوب را برده بود بالا محکم بکوبد توی سرش که مچش را گرفتم. چشم‌هایم را نگاه کرد شل شد دستش.

گفت : نگفته هنوزها.

گفتم: اشکال ندارد. بده من چوب را تا نزدی من را هم بکشی.

خون روی پیشانی خودم را پاک کردم. چوب را گرفتم ازش. سیلی زد توی گوشش. جا خورد خودش از لاش خونی و مالی کف خیابان.

خودش می‌گفت وقتی رفته توی زندان فکر می‌کرده فردا صبحش،‌آفتاب نزده می‌آیند می‌برندش بالای دار. ولی طرف عمرش به دنیا بود. عمرش به دنیا بود که چه عرض کنم. رفت به کما از همان موقع تا همین حالا که دارم با شما حرف می‌زنم. بگویم تف به این شانس؟‌ بگویم چی؟

تکلیفش معلوم نیست دیگر... هفت سالی هست تلفن برایش شده کابوس. می‌گوید وقتی بهش می‌گویند تلفن داری گوشی را که می‌گذارد دم گوشش، به جای الو گفتن اشهد می‌خواند که نکند آن بنده خدا توی خواب هفت ساله‌اش تمام کرده باشد.

رضایت ندادند. تمام کند... کشیده‌اندش بالا. می‌روم گاهی ملاقاتش البته. همیشه هم نگاه می‌کند به زخم پیشانیم می گوید:

می‌گوید:‌ می‌شکست دستت می‌گذاشتی آن آخری را هم می‌کوبیدیم توی سرش تمام می‌کرد، ما هم عاقبت به خیر می‌شدیم؟

می‌مردی می‌گذاشتی بگوید گه خوردم؟

تکه ای از فیلم‌نامه

چهارشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۸

به بهانه پاییز ۷۶



یازده سال پیش بود. توی همین روزهای پاییز که تازه هوا سرد شده بود و باید به دنبال لباس‌های گرمت می‌گشتی. بیست سی بچه مدرسه‌ای توی مدرسه جمع شده بودیم که "ای ایران"‌ بنوازیم. که " ای ایران" بخوانیم. آنهم با گروه کر. توی دبیرستان باید دنبال آنهایی می‌گشتی که صدایشان هنوز خروسی نشده بود. هنوز دو رگه نشده بود. تا شاید بتوانی چند تایی صدای سوپرانو پیدا کنی. مجید و پاشا شروع کردند کل قضیه را فکر کنم. زنگ تفریح وقت داشتیم دو بار تمرین کنیم. می‌خندیدیم. فالش می‌خواندیم از قصد. گروه باریتون‌ها از قصد به ناگاه صدای نازک از خودش در می‌آورد. بعد که می‌خواستیم درست بخوانیم یادش می‌افتادیم همه پقی می‌زدند زیر خنده.

مجید و پاشا شروع کردند کل قضیه را. مجید شده بود رهبر گروه. آن موقع چند سالی بود ویولن می‌زد. شوخ بود و عاشق موسیقی سنتی. برای آن سن کمی عجیب بود ولی میان شوخی‌های عمدتا رکیک ما، مجید دلکش می‌خواند. از من که تست می‌گرفت صدای سوپرانو تقلید کردم. بعد شدم باریتون. ترکیب خنده دار من و حسام و کاوه برای باریتون ها. بهانه‌ای پیدا کرده بودیم که بیشتر باهم باشیم. که دلمان نیاید یک روز نرویم مدرسه. اولین بار در جلسه‌ای جلوی دویست نفر از اولیا اجرا کردیم. مو به تنم راست شده بود. "‌ای ایران "‌ می‌خواندیم خوب. وقتی برایمان ایستادند و تشویق کردند و صدای تشویق بند نمی‌امد گریه‌ام گرفته بود. جمع کردم خودم را هرجوری بود. بقیه هم مثل من بودند احتمالا. یادم نمانده. اولین باری بود که از خودم راضی بودم. واقعا راضی بودم.

و مجید و پاشا شروع کردند کل قضیه را.

یازده سال گذشته و من حالا خوانندگی برایم جدی است. بخشی از زندگیم موسیقی است. همان روزها برای مدیر مدرسه فیلمی ساختیم. و حالا من شغلم شده فیلم‌نامه نویسی، شده سینما. داستان می‌نویسم هرازگاهی. و همه اینها از اتفاقاتی در سال‌های دور دبیرستان شروع شد. آن موقع که خودت هم نمی‌دانستی داری چه می‌کنی و فقط می خواستی با دوستانت باشی و بخندی. از ته دل آن هم. و امروز می‌دانم که فقط من اینطور نبوده‌ام. از آن دوستان قدیمی چندتاییشان شده‌اند خانواده‌ام. شده‌اند برادرم. خیلی‌هایمان هم پخش شده‌ایم دور دنیا .ولی هنوز ۳۱ فروردین هر سال می‌رویم همان‌ها که مانده‌ایم جایی دور هم می‌گوییم و می‌خندیم. و جای آنهایی که رفته‌اند آنور دنیا را خالی می‌کنیم. بعد از یازده سال از معلم‌هایمان می‌گوییم که دارند تک تک از دنیا می‌روند. پیر شده‌ایم ولی ای ایران هنوز ای ایران است. و موسیقی هنوز موسیقی. و سال ۷۶ سال تکرار نشدنی زندگی خیلی‌هایمان.

امروز ویدیویی از مجید دیدم. عین همان روزهاست. در مراسمی در دانشگاهش برنامه‌ای اجرا می‌کند. همان شیرین زبانی‌ها را اینبار فرنگی کرده و عجیب هم با مزه است. ویولن می‌زند، با صدای گرمش سلطان قلب‌ها می‌خواند و بعد ترجمه‌اش می‌کند با شعری انگلیسی ادامه‌اش می‌دهد. با تسلطی که غیر از این توقعش را نداری، جمعیت را به خنده می‌اندازد و همه اینها خیلی ایرانی ایرانی ایرانی است.





دست مریزاد مجید. تا به حال فکر نکرده بودم به این ولی یک تشکر گنده به تو و پاشا بدهکارم.

کل قضیه را شما شروع کردید آخر.

ممنونم ازتان